
یه روز داشتم توی بازار قدم میزدم و برای یکی از سفارشهام دنبال یه کار خاص بودم. منفیِ دو یه پاساژ کاملاً بیربط به سنگها، یه ویترین جذاب سنگهای قیمتی منو جذب کرد. طبق عادت رفتم تا مظنه سنگ توی این فروشگاه و توی این مکان رو دربیارم... نمیدونم چرا ولی خیلی علاقه دارم بدونم هر فرد توی هر کجا چطوری به کارش قیمت میده.
خیلی عادی و با لبخند وارد مغازه شدم... نورپردازیش خیلی کم و تاریک بود و سعی کرده بود توجه مخاطبهاشو فقط روی ویترین معطوف کنه و با یک چراغ مطالعه روی میز، سر و ته مشتریمداری رو هم آورده بود...
قبل از من یک خانم، که از رفتار فروشنده معلوم بود یک مشتری دستبهخریده ، توی مغازه بود و چسبیده بود به چراغ مطالعه و سعی داشت چیزایی که فروشنده در مورد سنگ میگه رو درک کنه و ببینه و گاهی هم صدای «آهان» از دهانش در میاومد. منم یه نگاه سریع به اطراف کردم و جلوی میز فروشنده ایستادم و گفتم: «توپاز قیراطی چنده؟»
فروشنده یه نگاهی به من و سرتاپام سریع انداخت و گفت: «قیراطی ۲ دلار، ۵ دلار به بالا...»
من ابروهامو انداختم بالا و گفتم: «میتونم از نزدیک ببینمش؟»
فروشنده رفت خیلی وسواسگونه از پشت ویترین و اینور و اونور مغازه، سه تا توپاز آبی خیلی پررنگ آورد و اول یه پارچه مخصوص پهن کرد روی شیشه که موقع گذاشتن و برداشتن تنشی برای سنگ نباشه و بعد با یه پنس ساده و غیرحرفهای، سنگ رو از بسته درآورد و گذاشت روی پارچه...
من خیلی مشکوک شدم که اصلاً سنگش اصل باشه... فقط داشتم به رفتار فروشنده نگاه میکردم که چطوری وسواسگونه و آهسته سنگها رو جابهجا میکرد و در همین حین خانم مشتری هم ناظر بود و سکوت کرده بود. فروشنده گفت: «توپازهای توی بازار رنگش کمرنگه و توپاز لندنی پررنگ بودنش بهخاطر رادیواکتیوه. سنگهای بازاری قوانین رادیواکتیو براشون رعایت نمیشه و سنگهایی که ما داریم همه در سلامتن...»
من داشتم به فروشنده فقط نگاه میکردم که چطوری داره از بهسازیِ کارش برای من تعریف میکنه و به جنسهای بازاری انگ بد بودن میزنه... وقتی تعاریف فروشنده تموم شد، سری به نشونه تایید تکون دادم و گفتم: «میشه پنستون رو بردارم؟»
من با اعتمادبهنفس سنگ رو با پنس برداشتم و بالا گرفتم... دیدم خیلی محیط تاریکه و هیچی نمیبینم... رو کردم به خانم مشتری و گفتم: «میشه یکم بیام سمت نور؟»
خانم مشتری یه نگاهی به من کرد و یه قدم عقب رفت و من خیلی راحت و ساده سنگ رو گرفتم توی نور و نگاهش کردم که شاید اثری از ناخالصی یا اصل بودن پیدا کنم.
آقای فروشنده یهو دستپاچه شد و به محض اینکه دوستش وارد مغازه شد گفت: «فلانی رفتی بار جدید رو بگیری؟»
من داشتم زیرچشمی به اون طرف توجه میکردم که صورتش پر از علامت سوال بود که فروشنده ادامه داد: «توپازها رو میگم، گرفتی؟»
اون فرد هم از جیبش یه کیسه درآورد و داد به فروشنده... داخلش سه تا توپاز آبی کمرنگ و اصل بود...
من آن سنگهای کمرنگ رو آهسته با پنس برداشتم و نگاه کردم... ناخالصی درشتی وسطش داشت که بهش میگن «کریستال مهمان» و من ناخودآگاه از دهنم در رفت که: «وااای چه ناخالصی بزرگی توشه...» بعد سنگهای دیگه رو برداشتم و نگاه کردم اونها هم ناخالصی داشتن و این سه تا با قیمت بسیاااار پایین و به تومان بودن و اصل... خلاصه اینکه آهسته سنگها رو کنار هم چیدم و از فروشنده عذرخواهی کردم و اومدم بیرون... وقتی داشتم میرفتم نگاه فروشنده که تا بیرون بدرقهام کرد برام جالب بود.
پ.ن: توی داستان من چند نکته بود برای شما مخاطبان عزیزم؛
نکته اول : درمورد بهسازی توپاز به روش رادیواکتیو یا پرتودهی هستش.
در بازار جواهرات بهسازی بیشتر به هدف جلب رضایت مخاطب انجام میشه . بنابراین توپازهای با کیفیت پایین یا بی رنگ رو بهسازی میکنن تا بهتر در بازار بفروشن. پس گول حرف فروشنده ها رو نخورید که از سنگ بهسازی شده شون با آب و تاب تعریف میکنن.
نکته دوم : حضور ناخالصی ها در سنگه.
ناخالصی ها در دنیای سنگها خیلی نشونه خوبیه و نشان دهنده اصالت سنگ و گذشته ای که از سر گذرونده هستش. توی این داستان سنگ ما با ناخالصی کریستال مهمان معرفی شد. کریستال مهمان یعنی این سنگ در موقع تشکیل ، یک سنگ دیگه با خصوصیات دیگه توی دلش رشد کرده. این موضوع در سنگها خوبه ولی در دنیای جواهرات از ارزش جواهر میکاهد چون زیبایی و درخشش سنگ اصلی رو کم میکنه همچنین سنگی که در دلش کریستال مهمان داشته باشد ارزش اقتصادی پایینی هم دارد ولی از نظر یک گوهرشناس زیباترین و جذاب ترین پدیده خلقته.
نکته سوم : نور محیط هستش.
گاهی وارد یک فروشگاه میشید که غرق نوره و همه چی براتون چشم نوازه و گاهی هم وارد فروشگاهی میشید که برعکس غرق تاریکی و مرموزه و فروشنده میخواد توجه مشتری رو به جای خاصی معطوف کنه. خلاصه اینکه در هر دوحالت گول فروشنده های جلب رو نخورید.








